آثار کاربرانداستان

داستانک آدمک، نازنین براتی نویسنده انجمن کتاب رمان

+3

داستانک آدمک

به نام خداوند بخشنده مهربان

سایت کتاب رمان در راستای حمایت از نویسندگان و همچنین ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی، پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران این دلنوشته اثر ارزشمند کاربران انجمن کتاب رمان را برای شما آماده کرده است

بدیهی است نوشته ها و مطالب این فایل تحت نظارت کامل تیم نظارت تایپ بوده و به تایید پرسنل مدیریت سایت رسیده و کلمات، جملات و موضوعات مطرح شده در این فایل و همچنین کل مطالب ارائه شده در کتاب رمان بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. از آنجا که تنها منبع بدون نقض قرآن کریم می باشد و می دانیم کار انسانی هیچ گاه بدون نقص نیست، در صورتیکه هر کدام از مطالب سایت فاقد این ویژگی می باشد با ذکر دلیل آن را در بخش تماس با ما و یا نظرات همین موضوع گزارش دهید

داستانک آدمک

کودکی با چشم هایی سرخ که نشان از گریه بودند، از چهار راه اول عبور کرد. خیابان ها آنقدر خلوت بودند که تنها، سکوت و خاموشی در آنها بیداد می کردند. گَه گاهی ماشینی هویدا میشد و ثانیه هایی بعد، انگاری که هیچ وقت گذر نکرده است. خیابان همان طور مسکوت و غرق در خاموشی! نگاهی به قرص کامل ماه انداخت که چگونه یکه و تنها بر تخت آسمان پادشاهی می کرد. سیاهی محض همچو تمامی شب ها تازین زده بود بر بوم آسمان؛ اما نمی دانست چرا امشب برایش فرق دارد. مگر امشب نیز یکی از شب های خدا نبود؟ مگر مانند همیشه نباید سر بر بالین سرد خیابان می گذاشت و چشم فرو می بست بر جهان؟ چه چیزی بر دل او انداخته بود امشب قرار است متفاوت باشد؟ آه جانسوزی از نهادش بلند شد. بخارها پیش چشمانش به رقص در آمدند. نقشی زدند برهوا و سپس محو شدند. دستی به لباس های پاره و کثیفش کشید و به سختی قدمی کوتاه برداشت‌. نگاهش به کفش هایی بود که تنها، نام کفش را یدک می کشیدند واگرنه که به تکه پارچه ای کهنه می ماندند. بر روی دست های نحیفش چندین جای خراش نمایان بود که ندا از آوارگی او میداد. ناگهان اطراف او هاله ای روشن ایجاد شد. کودک ایستاد. شکمش هزارباره ناله سر داد و باعث شد دوباره بلور شفافی از اشک هایش، گونه سرخ سرمایش را تر کند. چشمان گرد توفانی اش را به داخل رستورانی که مقابلش توقف کرده بود دوخت. زن جوانی با لباس هایی فاخر، با طمانینه تکه گوشتی را به چنگال می زد و به دهان می برد. آب دهان کودک به راه افتاد. قدمی جلو رفت و دستانش را روی شیشه تمیز رستوران قرار داد که صدای فریادی شنید.

– آهای موش کوچولوی کثیف چی کار داری میکنی؟ از این جا برو!

کلمه موش کثیف چندین بار در ذهنش اکو‌وار تکرار شد. آب دهانش را به سختی فرو داد و بی توجه به اخطار آن مرد، دوباره به زنی که حال، با حالتی عجیب او را می نگریست ملتمس نگاه کرد. در دلش کورسوی امیدی پیدا شد که به او ندا می داد قرار است شام امشبش تکه گوشتی باشد. لبخندی زد و روی شیشه خم شد و “ها” کرد. بخار که سطح آن را پوشاند، بلافاصله با نوک انگشت از سرما سر شده اش، آدمک خندانی را نقاشی کرد. از میان چشم های آدمک خندان، زن را نگاه کرد. زن، دست پاچه و انگاری ذوق زده دست در کیف چرمش فرو برد و موبایلش را از آن خارج نمود. کودک، مات و مبهوت تماشایش کرد. زن، عکسی از سوژه مورد نظرش که همان آدمک بود گرفت و در صفحه مجازی اش با اندی فالوور به اشتراک گذاشت. به عنوان کپشن اضافه کرد:

آدمک آخر دنیاس بخند…آدمک مرگ همینجاس بخند…دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذیه ماست بخند…آدمک خرنشوی گریه کنی، کل این دنیا سراب است…بخند!

و سپس سند را لمس کرد. عکس به اشتراک گذاشته شد و n تا لایک خورد، غافل از چشمان مواج و لب های ترک خورده از تشنگی و گرسنگی که در پشت چشم ها و لب های خندان آدمک پنهان شده و چشم انتظاری مقداری غذا بودند. عکس،nتا بازدید داشت فارغ از چشمان مظلومی که در نیمه های سپیده دم، در گوشه ترین نقطه تاریک و مبهم شهر، بر روی ظالمانه های دنیا برای همیشه بسته شدند.

آدمک، آن خدایی که بزرگش خواندی…

بخدا مثل تو تنهاس…بخند ؛)

مشاهده این داستانک در انجمن کتاب رمان: داستانک آدمک

حق کپی این داستانک متعلق به انجمن کتاب رمان می باشد

+3
انجمن کتاب رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا