آثار کاربراناجتماعیداستانعاشقانه

داستان همای فروغ نما، سحرناز راد نویسنده انجمن کتاب رمان

+6

همای فروغ نما

به نام خداوند بخشنده مهربان

سایت کتاب رمان در راستای حمایت از نویسندگان و همچنین ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی، پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران این دلنوشته اثر ارزشمند کاربران انجمن کتاب رمان را برای شما آماده کرده است

بدیهی است نوشته ها و مطالب این فایل تحت نظارت کامل تیم نظارت تایپ بوده و به تایید پرسنل مدیریت سایت رسیده و کلمات، جملات و موضوعات مطرح شده در این فایل و همچنین کل مطالب ارائه شده در  کتاب رمان بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. از آنجا که تنها منبع بدون نقض قرآن کریم می باشد و می دانیم کار انسانی هیچ گاه بدون نقص نیست، در صورتیکه هر کدام از مطالب سایت فاقد این ویژگی می باشد با ذکر دلیل آن را در بخش تماس با ما و یا نظرات همین موضوع گزارش دهید.

نام اثر: همای فروغ نما

به قلم: سحرناز راد

نوع: داستان

ژانر: تراژدی، عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات: ۷۸

خلاصه:

مرواریدی تجلی گر، پیچیده در آغـ*ـوش صدفش به اقیانوس جدیدی می‌پیوندد. به سرزمین آبیِ کشتارگاه مانندی که صیاد جفاکاری حاکم آن است، قدم می‌گذارد. صیاد ظالم، بلاها و فلاکت های فراوانی را به پر و بال آنها می‌دوزد؛ فراق و وصال، شیون و کابوس ها و در نهایت شکنجه هایی نادره که در صحنه ی روایتشان ترسیم می گردد؛ ولی آیا روزگار همیشه بر یک حال می‌ماند؟! آیا رازها همواره پنهان مانده و همه چیز بر وفق مراد مروارید، صدف و صیاد پیش می رود؟

قسمتی از داستان:

چشمان‌تر و هراسانش را به چهره‌ی ملتهب فرهاد دوخته بود؛ گویا با نگاهش از آن مرد جوان برای لحظه‌ای طلب آرامش و امنیت می‌کرد.

تنشی عظیم در کالبد شکنجه دیده‌اش ایجاد شده بود که باعث می‌شد تند- تند پلک بزند و نفس های خشکی بکشد.

کف دستان عرق کرده‌اش را به دامن دراز و بلندش می‌مالید و هر از گاهی گره روسری کهنه‌اش را سفت می‌کرد.

فروغ، با جثه‌ی کوچکش در مقابل آن همه جفای نگاشته شده در نگاه سرسخت خانزاده، رمقی برای ایستادن نداشت ولی بالجبار تظاهر به مقاومت می‌کرد. چرا که به خوبی می‌دانست تحت هر شرایطی فرهاد پشتوانه‌ی اوست.

ذهن سرگردان خود را برای فراغ از اوضاع بحرانی و حوالی محیط اطرافش به گردش درآورد.

طبق عادت، پوست لبان خشک شده‌اش را کنده و طعم گَس خون را حس کرد. این واکنش کلیشه آمیز او بود که به وقت اضطراب از خود نشان می‌داد.

با نگاهش گوشه های پوسیده‌ی اتاق کار ارسلان را پایید. در خفا به او ارسلان می‌گفت.

دستانش سرد، ولی درونش در التهابی عجیب به جوش می‌آمد. جالب ترین قسمت آن صحنه این بود که در پی تضاد شرایط و کنجکاوی‌اش، غرق اطراف گشته و سرتاسر اتاق را با چشمان تیز بینش می‌پیمود، آن هم نه طولانی، بلکه با نگاه هایی سریع و شتاب‌دار.

پرده‌ های سبز کتان، به صورت تنگاتنگی، دیوارها را پوشانده و مبلمان قهوه‌ای رنگ، به شکل منظمی چیده شده بودند.

فضای خفگان آور آنجا، تنها با نور چراغدان کوچکی که روی میز خانزاده قرار داشت، اندکی روشن می‌شد.

دیدن این منظره برایش تهوع آور بود؛ با این حال، لب خونی‌اش را مجدد مکید و دوباره نگاه سریعی به اطراف انداخت. آخر بار اولش بود که در این اتاق حاضر می‌شد.

در همین افکار سیر می‌کرد که ناگهان با فریاد خانزاده از جا پرید. چشمان هراسانش را به او دوخت و آب دهنش را با صدا قورت داد.

این داستان در انجمن کتاب رمانداستان همای فروغ نما

دانلود این داستان به صورت مستقیمدانلود مستقیم همای فروغ نما

دانلود این داستان به صورت غیرمستقیمهمای فروغ نما دانلود غیرمستقیم

+6
انجمن کتاب رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا