اجتماعیرمانعاشقانهکتاب

رمان یک عاشقانه آرام اثری از نادر ابراهیمی

+3

یک عاشقانه آرام

به نام خداوند بخشنده مهربان

سایت کتاب رمان در راستای حمایت از نویسندگان و همچنین ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی، پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران این دلنوشته اثر ارزشمند کاربران انجمن کتاب رمان را برای شما آماده کرده است

بدیهی است نوشته ها و مطالب این فایل تحت نظارت کامل تیم نظارت تایپ بوده و به تایید پرسنل مدیریت سایت رسیده و کلمات، جملات و موضوعات مطرح شده در این فایل و همچنین کل مطالب ارائه شده در کتاب رمان بر طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. از آنجا که تنها منبع بدون نقض قرآن کریم می باشد و می دانیم کار انسانی هیچ گاه بدون نقص نیست، در صورتیکه هر کدام از مطالب سایت فاقد این ویژگی می باشد با ذکر دلیل آن را در بخش تماس با ما و یا نظرات همین موضوع گزارش دهید.

نام اثر: یک عاشقانه آرام

نوع اثر: رمان

موضوع رمان: عاشقانه

نویسنده: نادر ابراهیمی

تعداد صفحات: 117

منبع: انجمن کتاب رمان

گروه سنی:  مناسب همه سنین

خلاصه این رمان:

داستان یک عاشقانه آرام روایتی است از قبل از انقلاب سال 57. شخصیت اصلی این رمان گیله مرد معلمی است که علاوه بر تدریس فعالیت های سیاسی زیادی انجام می دهد.او در یکی از سفرهای خود با دختر زیبایی به نام عسل ازدواج می کند و شروع عاشقانه آرام پس از این واقعه شکل می گیرد.

در طول داستان گیله مرد به دلیل فعالیت های سیاسی و انقلابی ای که داشت تبعید می شود و این به عنوان یکی از تلخ ترین روزهای عاشقانه این زوج عاشق ناآرامی هایی را برای زندگی آن ها به وجود می آورد. اما جذابیت داستان در این قسمت است که عسل و گیله مرد در هیج قسمت از داستان و با وجود مشکلات فروانی که دارند دست از دوست داشتن هم بر نمی دارند و سعی می کنند عشق خود را هر روز به شکل های متفاوت تری به هم ابراز کنند. البته این پایان ماجرا نیست چرا که برای داشتن یک عاشقانه آرام باید ناآرامی های زیادی را تحمل کرد که نادر ابراهیمی توانسته با تصویر سازی های جذاب قلمش در 210 صفحه داستان عاشقانه عسل و گیله مرد را روایت کند.

قسمتی از رمان:

گیله مرد کوچک، در سکوت بود و سربه زیر؛ آذری، صبور اما در درون جوشان. عسل، شاید آن دورترها، لای بوته‌های گل، سکوت را می‌شنید نه زمزمه‌ی زنبوران رهگذر را.

گیله مرد، عاقبت فاصله را در نظرگرفت و با صدای بلند گفت: آقا! من دخترتان را می‌خواهم.

آذری صدایش هم مثل جثه‌اش بود.

– ها! این را باش! عسل مرا می‌خواهد. کوه الماس را. همه کندوهای عسل دنیا را، یکجا می‌خواهد! به همین بچگی، دو سال در زندان نامردانِ ساواک بوده. می‌فهمی؟

– بله آقا. دو سال سخت، با شکنجه. می‌دانم.

– از تو خیلی سَر است؛ از هر لحاظ.

– می‌دانم. شاید برای همین هم می‌خواهمش.

– قَدَش، دو برابر توست.

– اما من، خودش را می‌خواهم، نه قَدَش را.

– قدش را چطور از خودش جدا می‌کنی؟

– هسته را جدا کنند و بخرند، خیلی زشت می‌شود؛ اما کسی هم هلو را به خاطر هسته‌اش نمی‌خرد.

– عجب ناکِسی هستی تو!

– دست کم حرف زدن می‌دانم. دبیر ادبیاتم.

سربلند کردم تا مرد را که تکانی خورده بود ببینم.

آذری از روی تخته سنگ برخاست. گلشاخه‌ها را کنار زد و جلو آمد. از چشم گیله مرد کوچک، آذری، ابتدا، نیم‌تنه‌ایی تنومند بود با دست‌های خشن زخم آشنا؛ فقط صورت بود- سوخته زیر آفتاب سر ساوالان؛ و سرانجام، نگاه؛ نگاه آن‌کس که برای له کردنِ له‌شدنی‌ها می‌آید یا خردکردن خردشدنی‌ها. تاب آوردم و سرفرونینداختم. تاب آوردم، چرا که جُرمم فقط خواستن بود و به این جرم، بد می‌کُشند؛ اما آنکه کشته می‌شود، سرافکنده کشته نمی‌شود.

– تو گیله مرد کوچک اندام نازک دل که سربه زیری خصلت نجیبانه‌ی توست، چطور توانستی آن گاه سوزنده‌ی پدرم را تاب بیاوری؟ تمام صحرای گل، شده بود یک جفت چشم و من می‌دیدم.

– هاه! چطور می‌توانستم تاب نیاورم و باز تو را در کوله بارم سوغات بیاورم؟ … و من می‌دانستم که تو می‌بینی. صدای عطر تو از صدای تمام پرندگانی که گروهی می‌خواندند، بلندتر بود.)

آذری با آن صدای بی‌گذشت پرسید: عاشقش شده‌ای؟

گفتم: عشق، نمی‌دانم چیست. بی‌تجربه‌ام. تازه‌کارم. نمی‌دانم اینطور خواستن، اسمش عشق است یا چیز دیگر. فقط، سخت می‌خواهمش.

– سخت خواستن، می‌تواند عشق باشد.

– گفته‌اند: «به شرط آنکه سخت بماند و نرم.»

– عجب کلکی هستی تو گیله مرد!

– به زبان خاصی می‌ستاییدم.

– نمی‌ستایم، می‌آزمایم.

– آزمون‌هایتان به کاری نمی‌آید آقا! بیش از آن می‌خواهمش که تجربه کارا باشد.

– اما اگر او تو را نخواهد؟

– گریه‌کنان می‌روم پی کارم. دوست داشتن، یک طَرَفه می‌شود اما به ضرب تهدید نمی‌شود و این آن چیزی است که سلاطین می‌خواهند: مردم آن‌ها را بپرستند، آن‌ها از مردم بیزار با


شند. من نه سلطان ادبم نه سلطان عسل. اگر نخواهد و بدانم که هرگز نخواهد خواست، گریه‌کنان کوله بارم را برمی‌دارم و می‌روم. فقط همین.

دانلود pdf این رمان به صورت غیرمستقیم از پیکوفایل:

دانلود غیرمستقیم یک عاشقانه آرام

دانلود pdf این رمان با لینک مستقیم: دانلود مستقیم یک عاشقانه آرام

+3
انجمن کتاب رمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا